جوان 23 ساله ای را فرض کنید به نام شهریار،تقریباً درحدودسال 1308 شمسی که دانشجوی پزشکی است.در یکی ازخانه های تهران دو اطاق با یک مهتابی در اختیار دارد،در این خانه دختر با ذوق و با عاطفه یی هم هست به اسم (لاله) که قسمتی از کارهای منزل شهریار را بدون توقع مزدی به عهده گرفته (این همان لاله است که شهریار چندین سال بعد که از سفر خراسان برگشت او را مرده یافت و در سر خاک او غزل بسیار لطیفی ساخت به این مطلع
(بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را).
شهریار
این روزها معشوقه ی شهریار تازه دارد از چنگش به در می رود،دو هفته است که همدیگر را ندیده اند،شهریار با اضطراب فوق التصوری دست به گریبان است.مدام به محل قرارهای قبلی می رود اما نرفته دیوانه وار برمی گردد.اینجا که هست معشوقه را آنجا ،آنجا که هست اینجا می پندارد.اما به قول باباطاهر (اگر دردم یکی بودی چه بودی)، شهریار نه تنها معشوقه را از دست داده بلکه سه رفیق موافق هم که تاکنون داشته اکنون به هیچکدام دسترسی ندارد.
1.مرحوم ابوالقاسم شهیار که همشهری وصمیمی ترین دوست شهریار است،جوانی خونگرم و فعال که اکنون مریض و مسلول است و برای تغییر آب و هوا به مازندران رفته (شهریار بعدها که شهیار مرحوم شده در رثای او می گوید:
او سایه ی خدا بود، پشت و پناه ما بود تا سایه ی خدا باد پشت و پناه شهیار)
2.جناب آقای زاهدی که گرفتار امتحانات و درگیر تهیه ی مقدمات سفر به اروپاست.
3.جوانی به اسم (کریمخان) که اهل ذوق و ادب است اما زود رنج که از دست کارهای عجیب شهریار با او قهر است.
در چنین ایامی نزدیک غروب که شهریار سراسیمه وارد منزل می شود، لاله به او مژده می دهد که فلانی (معشوقه ی شهریار) آمد اینجا و مقداری هم منتظر شما شد، چون عجله داشت رفت.اما گفت شاید برای ساعت نه آمدم.لاله با تاًسف اضافه کرد که پیراهنش را هم با خود برد، گفت این پیراهن وقتی من نباشم شهریار را آزار خواهد داد.(پیراهنی که خود شهریار پارچه ی آن را انتخاب کرده بود).
شهریار مثل اینکه دری از بهشت امید به رویش باز شده باشد اشک شوقی سر داد و در انتظار ساعت نه شب ماند، اما سخت بی قرار.
شب شد، لاله آمد چراغ نفتی شهریار را روشن کرد و گذاشت وسط اطاق، خواست برود، شهریار گفت در و پنجره ها را باز کن، خفه می شوم، با اینکه هوا منقلب بود لاله ناچار اطاعت کرد.
ساعت نه شب داشت نزدیک می شد که باد زد و چراغ را خاموش کرد، شهریار این را به فال بد گرفت لاله خواست روشن کند اما استاد گفت اگر او آمد روشن کن. اما او نیامد که نیامد.
آن شب شهریار با تب و لرز شدیدی دست و پنجه نرم کرد، نزدیک های صبح بود که شمع شاعرانه ی خود را روشن کرد و این غزل را نوشت:
شما عزیزان با خواندن این مقدمه و شرحی که زیر ابیات نوشته می شود درمیابید که چگونه وقایع عادی هم ضمن بیان شعری از آیینه ذوق و ضمیر شهریار به روی کاغذ منعکس می شوند که ظاهراً رد پایی از خود باقی نمی گذارد و شکوه ابهام غزل هم نمی شکند. این همان سبک سمبولیک حافظ است که بعد از حافظ کسی از عهده ی آن برنیامده است.
در اینجا هدف فقط بیان شاًن نزول و پیش آمدهایی است که این غزل را به وجود آورده است اما درک لطائف شعری و هنری غزل با خود شماست.
برای مطالعه ی غزل بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید:
ادامه مطلب